مولانا محمد بن احمد بيغمى

11

داراب نامه ( فارسى )

گلبوى چنين نفرموده است . گلبوى گفته كه از خانهء ما پهلوان بدر رود . اگر تو اين كار بكنى گلبوى بدنام گردد و جملهء عالم بدانند كه بهزاد در خانهء گلبوى بوده است . گلبوى مىگويد كه از براى خاطر من بيرون رو كه كسى ترا نبيند . بيرون رو و هرچه ميخواهى بكن . بهزاد گفت براى خاطر گلبوى چنين كنم . در حال غرق سلاح شد ، اسباب خود را به تمامى برداشت . دايه در پيش افتاد و بهزاد در قفاى او روان شد . از كنار باغ و قفاى درخت گل بهزاد را بياورد تا در باغ رسيد . گفت بسلامت برو ! بهزاد سر از باغ بيرون كرد جمعى را ديد كه بر در باغ ايستاده بودند و عنان مركبان در دست داشتند . بهزاد از براى مركب پريشان‌خاطر بود . چون آن مركبان را ديد خرم شد . تمام بيرون آمد . خدمتكارى از آن نصر بن عدل ايستاده بود و عنان مركب نصر بن عدل را گرفته بود . بهزاد سرچنگ دراز كرد كه مركب از دست آن‌كس بستاند ، او نداد و گفت تو چه كسى كه بر مركب ملك نصر نشينى كه او پادشاه حلب است . بهزاد در غضب رفت و مشت را گرد كرد ، چنان بر گردن آن ركيب‌دار زد چنانك گردنش خرد شده و مهرهء گردنش بشكست . ركيب‌دار درگشت و هلاك شد . پهلوان بهزاد سوار شد . آن باقى چون چنان ديدند بر بهزاد حمله كردند كه تو چه كسى كه از باغ بيرون آمدى و ركيب‌دار ملك نصر بن عدل را كشتى و بر مركب او نشستى ؟ بهزاد هيچ نگفت و آن مركب را دريشان جهانيد و دست بتيغ كرد . ايشان آن مركبان ديگر را گذاشتند و فرار كردند . بهزاد عنان مركب را بكشيد و روان شد . اما خاطرش از جانب گلبوى نگران بود كه گويا كار گلبوى با پدرش بكجا رسد ؟ نگذاشت كه من ملك مسروق را با نصر بن عدل ، كارشان تمام ميكردم ، او درين انديشه بود . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه به‌روز عيار و طارق عيار و آشوب عيار و جواندوست قصاب از دور ايستاده بودند و آن حال را